مسخ

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من

 
و دیگر اسمان را نخواهی دید....
نویسنده : بیگانه - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

خواستم در قالب سخن  بنویسم دیدم ان قدر ها نیست که قدرش برابری کند با سخن پس خداوند پی نوشت را افرید:

 

پ.ن 1:دختر خوب که میای نظر خصوصی میدی کوشی دیگه پیدات نیس؟ نظر میدی پاش وایسا دیگه.(اهو) بیا جوابت و بگیر(پست قبل) . راستی تو همیشه یه چیزی میگفتی"در پس هر شوخی ای جدی ای نهفته" وقتی این حرفت و با مزاحی کردی مطابقت میدم دلم میگیره. یعنی واقعا.... هیچ وقت فکر نمیکردم که... و الان هم فکر نمی کنم که ... ادمی دیگه .

 

پ ن 2: شاید من نیز سیلورومنی بوده ام که حالا مسخ شده ام.

کسی که هیچ چاره ای جز عاشق شدن نداشت.

 

پ.ن.3:کدام سایه ی مشترک ما را هم سایه کرد؟

 

پ.ن.4: از کجا پیدا شد زنک فالگیر چادر به کمر میان خلوت من و تو. دستم را نگاه کن.

 

پ.ن5:چشمانش نشان دهنده ی  بی خلوتی بود . انگار او هم از گردونه سر نوشت من دلش خلوت شد.

 

پ.ن.6: پ.ن2 و 3و4و5  برگرفته که چه عرض کنم کپی شده از بیوتن امیرخانی بود البته با کمی دخل و تصرف.

 ......

 

معنای دوستی وسیع تر از این حرفاست  ببخشین من رو(مخاطبم کسایی هستند که بدون شک خود را خواهند شناخت و اما من و جمله ی من را نه).(قدرش بیشتر از سخن بود)

 

برایم دعا کنین.

 

 

 پ.ن 0: کدامین اسمان را گویی؟؟

 


 
comment نظرات ()